نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
58
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
در دودمان فضل و رياستزاده و پرورده ، و پدر بر پدر از آغاز روزگار ، و توالى ليل و نهار ، خوى ستوده بميراث برده ، خانوادهء وى بنزد خاندانهاى شريف ، بشرافت و اصالت معروف ، و يكايك ببزرگى و سرورى موصوف ، و شاهنشاه نظام الدّين مذكور را ، براى ملازمت خويش ، و مشاورت با وى در تدبير امور دولت بخوارزم خواند ، و وى را منزلتى رفيع و مقامى محسود بخشيد ، و چون اين كس از خدمت شاهنشاه دور ماند ، چنين انديشيد كه در قلعهء حصين تحصّن گزيند ، باشد كه نيم جانى بيمناك ، از ورطهء هلاك برهاند ، و بقلعهء خرندر امده ، دو ماه در انجايگاه مقيم گشت ، و با وصف جلالت قدر ، و رفعت شان ، از انجا كه خاطر را پريشان ، و آمال را دستخوش حرمان ميديد ، چندبار در قلعه موعظت گفت ، و شايد اگر بوى تكليف ميشد ، تا " ن " بوقتى كه خوش بود وقت زمان * هم از مردمى بهرهور مردمان در خوارزم بوعظ پردازد نميپذيرفت ، و چون در اثناى موعظت ، ذكر شاهنشاه ميكرد ، بىاختيار اشگ ميباريد و ميناليد ، چندانكه راه سخن بر وى بسته ميگشت ، و شنوندگان نيز ميگريستند و ميخروشيدند ، بارى چون تاتار قصد خراسان كرده ، نخست بر شهر نسا دست يافتند ، و نظام الدّين سمعانى از قتل امام شهاب الدّين خيوقى عليه الرّحمة در ان شهر ، آگاه گشت ، وى را خوفى شديد ، و بيمى سخت فراگرفت ، و با من گرد . . . « 1 » قلعه برميآمد ، و موضعى چند ازانرا ، كه پاى مور بر ان ميلغزيد و مرغ بپريدن بدان نميرسيد ، به من مينمود و ميگفت ، تاتار از اينجا برايند ، و اتفاق را ناجن " ؟ " نوين ، از سران تاتار نافرمان ، سومين روز استيلاى آن طايفه بر نسا بقلعهء خرندر رسيد ، و بيكسوى قلعه ، كه تنها نزول از ان جانب ممكن بود فرود امد ، ديدار اين واقعه نظام الدّين را ، در اضطرابى زيادت افكند و يكباره سررشتهء صبر و شكيب از دست بداد و دل از اقامت بركند ، و بالحاح از من درخواست كه وى را با كسان و دواب ، و غلامان و اسباب ، از يكسوى قلعه ، كه از تعرض دشمن در امان باشد ، بر كوه فرود ارم ، و من با انكارى نهان ، بلكه از ظاهر حال عيان پذيرفتم ، و از بيم اعيان و اعوان دولت ، كه هيچ دژ استوار را ، در خور تحصّن نشمارند ، و هيچ لشگر تيغگزار را ، شايستهء دفع خصم نپندارند ، عجب داشتم " ن " به كار ما مگر از مرحمت نظر فكند * پناه بايد بردن بكردگار جهان كه كار بنده گر ايزد بوى گذارد باز * ز نعمت ايد نقمت رسد ز سود زيان بارى نظام الدّين و همراهان ، شبانه از جانب غربى قلعه بكوهسار فرود امدند ، و تاتار بر جانب شرقى آن جاى داشتند ، و بدانگاه كه از . . . « 2 » بر تل ميشدند ، چون گذار از
--> ( 1 ) : عبارت متن كان يدور معى على شفقان ( ؟ ) القلعه " ( 2 ) : عبارت متن " و كانوا اذا نزلوا من الشفيف ( ؟ ) . . . "